تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ
خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال
دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
این ضرب المثل برای افرادی به کار می رود که نسنجیده و بدون فکر شروع به صحبت می کنند. ممکن است با حرفشان اختلافی را به وجود بیاورند، راز کسی را برملا کنند و یا حتی باعث مرگ بقیه و یا خودشان شوند؛ به همین دلیل ضرب المثل های این چنینی هم در زبان فارسی و هم در زبان های دیگر فراوان است؛ مانند"کم گوی و گزیده گوی چون دُر" و یا ضرب المثل" هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد" بنابراین قبل از صحبت کردن اول خوب فکر کنید.
Don't let your tongue cut your throat
در زمان های قدیم، دزدی بود که به شهرهای مختلف سفر می کرد و اشیاء گران قیمت را می دزدید و از این طریق خرج زندگیش را در میاورد. شبی به یک شهر جدید سفر کرد و دنبال اشیاء قیمتی می گشت. شهر در تاریکی فرو رفته بود و بیشتر مردم خوابیده بودند. دزد با خودش فکر کرد که شب را جایی می مانم و استراحت می کنم، با طلوع آفتاب چیزی ارزشمند پیدا می کنم و شهر را ترک میکنم.
همانطور که دنبال جایی برای استراحت بود؛ به یک کارگاه پارچه رسید که چراغش روشن بود. چشمش خورد به حریر زیبا و پر نگینی که روی میز بود و مرد حریربافی با دقت فراوان روی آن کار میکرد.
دزد خوشحال شد و به خودش گفت: (صبر می کنم تا مرد حریرباف بخوابد و بعد آن حریر قیمتی را می دزدم و شهر را ترک میکنم.) روی دودکش کارگاه کمین کرد و منتظر شد. کمی بعد صدای مرد حریرباف توجهش را جلب کرد. حریر باف مدام با خودش زمزمه می کرد:( ای زبان عزیز! لطفا حرف بی مورد نزن و سر من را روی تنم نگه دار.) دزد که بسیار کنجکاو شده بود به خودش گفت:( حالا کمی بیشتر منتظر بمانی چیزی نمی شود! ببین مرد حریرباف می خواهد چکار کند و بعد حریر را بردار و فلنگ را ببند.)
صبح شد و مرد حریرباف، حریر را برداشت و در صندوقی قیمتی گذاشت. همچنان آن جمله را تکرار میکرد. دزد از دودکش پایین آمد، کمی خودش را مرتب کرد و به حریرباف گفت:( چرا انقدر مضطربی؟ کجا می روی و در صندوقت چه داری؟) مرد حریرباف که از کاری که میخواست انجام دهد مطمئن نبود به دزد گفت:( من حریربافم و حریری قیمتی آماده کردم و برای شاه می برم. اضطرابم به این دلیل است.) دزد که حالا بسیار کنجکاو تر شده بود از مرد حریرباف خواست که او را همراهی کند. مرد حریر باف هم درخواستش را قبول کرد.
آن دو رفتند تا به قصر شاه رسیدند. شاه از مرد حریرباف پرسید که چه چیزی را برایش آورده است. حریرباف، حریر را نشان داد شاه که بسیار از دیدن حریر خوشحال شده بود، با خوشحالی از مرد حریرباف پرسید:( به نظرت از این پارچه حریر خاص در کجا استفاده کنیم؟) حریرباف که هول شده بود به شاه گفت:( قربان! این حریر بسیار زیباست و حیف آن است که استفاده شود و کهنه و خراب گردد. بهتر است آن را بگذارید برای زمان مرگتان و وصیت کنید که حریر را روی تابوتتان بگذارند تا مردم به وجد بیایند و بگویند چه حریر زیبایی!!)
شاه از این حرف مرد حریرباف ناراحت و خشمگین شد و دستور داد که زبان حریرباف را ببرند و او را اعدام کنند. مرد حریرباف که به پایان زندگی اش نزدیک شده بود زیر لب زمزمه کرد:( ای زبان سرخ، آخر سرم را به باد دادی.) دزد که شاهد ماجرا بود قهقه ای سر داد. شاه از او خواست که دلیل خنده اش را بگوید. دزد داستان را برای شاه تعریف کرد. حالا دیگر شاه عصبانی نبود. فهمید که مرد حریرباف بی قصد و غرض و از روی دستپاچگی آن حرف را زده پس، حریرباف را عفو کرد و از او خواست یک حریر دیگر هم آماده کند تا به عنوان تزئینی در قصر بیاویزند. از آن زمان ضرب المثل" زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد" رایج شده است.
دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
مشاهده